تبليغاتX
aftertime
aftertime



Sunshine


بيا امشب که بس تاريک و تنهايم
بيا اي روشني ، اما بپوشان روي
که مي ترسم ترا خورشيد پندارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
 و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم که چشم از خواب بردارند
نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را
نمي خواهم بداند هيچ کس ما را


بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است


م.امید


جمعه بیستم شهریور 1388  توسط نمسیس  |

 

once again


مشکل دقيقا زماني آغاز شد که ياد گرفتي  ميتواني ديگران را دوست داشته باشي ....
اما خب مسئله اي نيست .... برو ....  برو و  دايره ي برخوردهايت را گسترده تر کن , افراد جديد را ببين و  روابط متفاوت تر را تجربه کن
 مسئله اي نيست , اينجا را ترک کن اما .....اما هر وقت حس کردي به اندازه ي کافي ديده اي  برگرد.

و بدان دوست دارم در حالی که سرت را بالا گرفته ای برگردی . چرا که من اينجا نمی ایستم تا  ثانيه ها را براي بازگشت کسي که سرش به سنگ خورده باشد بشُمارم


چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط نمسیس  |

 

dying in the sun


دوباره اين من هستم , در آغاز یک روز دیگر , ايستاده در آن ايستگاه هميشگي .چشم به راه تر و نا اميدتر از هر روز . ایستاده در  ايستگاهي که اسمش را هر چيزي که بخواهم ميتوان گذاشت . ايستگاه توهم , ايستگاه انتظار , ايستگاه آرزوهاي دست يافتني.
دوباره اين من هستم ايستاده و منتظر , منتظر آمدن کسي که ميدانم مي آيد .  کسي که بيايد و مرا در اين شلوغ بازار ببيند ,  دستانم را بگيرد و مرا با خود ببرد. منتظر آمدن کسي که حضورش را از دور حس کنم . وقتي آمد با خوشحالي برايش دست تکان بدهم و در آغوشش بگيرم در مقابل چشم هزاران بدخواهي که هر روز در گوشهایم نجوا میکنند  کسي سراغ تو را نخواهدگرفت .  کسی که  مرا با خود ببرد  از اينجا , از اين تکرار هر روزه , از این انتظارکشنده , از اين آفتاب سوزاني که تازگيها ناجوان مردانه تر ميتابد.
بیاید  و با هم برويم ,  بي آن که لحظه اي صبر کنيم , بي آنکه لحظه اي ترديد کنم , بی آنکه  به عقب باز گردم تا ببينم آیا کسي دور شدن مرا نظاره خواهد کرد یا نه ؟

یکشنبه یازدهم مرداد 1388  توسط نمسیس  |

 

Eyes Wide Shut

تو به حرف زدنت ادامه بده دوست من 

                                به جوابي که نمي دهم توجه نکن  

                                                              و  چشمهاي بسته ام را ناديده بگير


نمي داني که چقدربعضي وقتها حرف زدن   سخت ميشود . درست مثل وقتي که تازه از خواب بيدار شده اي، زماني که ذهنت ميان خواب و بيداري تقسيم شده  است 
نمی دانی  که چقدر بعضي وقتها  دوست دارم چيزي نگويم , مثل صبحها که دهانم تلخ است ، گلويم خشک است , صبحهايي که خواب همه چيز است و  واي که اگر کسي خواب را به من ميفروخت بدون شک خوشبخت ميشد 
نمی دانی که چقدر بعضي وقتها  توضيح دادن سخت مي شود ، درست مثل اکنون ، اينکي که بسيار دوست دارم اعمالم حرفهايم باشند .آيينه اي شوم تمام قد درمقابلت تا اعمالت اعمالم را بسازند  و  حرف هايت حرفهايم را . آيينه اي شوم تا کارهايم توضيحي نداشته باشند ، آينه اي باشم تا خود را ديده باشي


آري دوست من تو به حرف زدنت ادامه بده،  بي شک تمامي حواس من پيش توست   

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  توسط نمسیس  |

 

New year has come

نمی دانم این سال نو بوده که بیشتر انتظار آمدن ما را کشیده یا ما بودیم که بیشر انتظار آمدن سال نو را داشته ایم . هر چه که هست اکنون به هم رسیده ایم . شما را نمی دانم اما من دستهایم را باز میکنم تا او مرا در بر گیرد و با او همراه میشوم .

درست یا غلط بودنش را در طول مسیر لمس خواهم کرد و خواهم دید ،  اما چیزی در درونم می گوید ساز مخالف زدن اینجا جواب نمی دهد , همراه شو ...



عید رو به همتون تبریک میگم

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  توسط نمسیس  |

 

As you wish


وقتي همه ي دلتنگي هاي تو و همه ي بي تفاوتي هاي من يک جا جمع شدند  ، محو شدند آن دلتنگي هاي معصومانه ات  , هيچ شدند آن انتظار هاي هر لحظه ايت . بي تفاوتي من به اندازه ي تمام فاصله اي بود که بين ما به وجود آمده.
تو هم سعي کن فراموش کني اين که چگونه بوديم ، اين که چگونه هستيم .به سراغ ديگران هم نرو  ، آنها نميتوانند کاري برايت بکنند ؛ چيزي که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است . خوب يادم است که خودت هميشه ميگفتي هر کس دوره اي دارد . دوره ي ما هم تمام شده ، چه فرقي ميکند ؟ دوره ي من يا اینکه دوره ي تو....
هر کس هم چيزي پرسيد همین حرفها را برايش تکرار کن .آن وقت تو همچنان خوب باقي ميماني و من آنقدر بد که هيچ کس لحظه اي حق را به من ندهد. آن وقت تو همچنان آنقدر  محبوب باقي خواهي ماند که بتواني دوباره شروع کني درست مثل بارهای قبل و من آنقدر منفور که تا مدتها تنها باشم درست مثل بار قبل .

اميدوارم بهترينها نصيبت شود ؛ نگران من هم نباش من خود بدترين ها را به جان ميخرم

                      و از اينجا خواهم رفت . به کجایش  چندان مهم نيست ، شايد به جهنم شايد به درک ...



یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  توسط نمسیس  |

 

birth


     Almost left behind     

Suitcase of memories

times comes after times


شنبه بیست و هشتم دی 1387  توسط نمسیس  |

 

دری وری

از فاصله ها حرف نميزنم ... از فاصله‌اي كه گرفتم حرف ميزنم ...
از اينكه وقتي نوشته‌هاي قبليه اينجامو ميخونم قاه‌قاه ميخندم!
همين بس كه همين آخريا با اسم مستعار كامنت داده بود كه بروبابا با اين نوشته هات ... همونقدر اميدي هم كه داشت شايد يه چيزه جالبي بخونه پريد!
دري وري زياد ميگم ... ولي زياده گويي نميكنم ... پاييز(پادشاه فصل ها)، رفت و من چرا چسبيده‌م ... ؟!
اينجارو خيلي دوست دارم و براي همينه كه نميخوام اين لكه‌ها به بيغوله ببرنش! ... بهترين آرزوهارو ميكنم براي دوستم ... نمسيس ... و اينكه خيلي دوست دارم.
نقطه سر ِ خط

پنجشنبه پنجم دی 1387  توسط هزارچهره  |

 

snow




ای برف نبار 

                  ای برف نبار بر زمین نفرین شده ی  ما ، نبار 

ای برف نبار، سفید نکن  ، تطهیر مکن ، زیبا نگردان 

ای برف نپوشان این زشتی های مارا  . زشتهای ما اندک نیستند  آنها تو را نیز زشت میکند ، ناپاک میکند  ، آب می کنندت 

 ای برف نبار  بر این مردمانی که نفرینت میکنند به سادگی ، برای اندکی خیس شدن،اندکی لغزیدن برای دقایقی که با خاطر تو از دست میدهند .

ای برف تو وجودت متعالیست ، همان جا که هستی بمان 

ای برف

         بارها

               و بارها

                         میگویمت نبار 

اما اگر خواستی بباری  دلت را خوش کن به شادی کودکانی که شبها برای باریدنت  دعا می کنند



سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  توسط نمسیس  |

 

Wind Of Change

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند ؛ رویاهایش را ، آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه ی برف به اشکی نریخته می ماند .

                            یک ساعت ، یک روز ، یک سال .....

چند وقت گذشت ؟ من کجا هستم ؟ من کجای این دنیا ایستاده ام؟
 به سان قمار بازی که زمانی خوب میبرد .زمانی نه چندان دور
                          
                            یک ساعت ، یک روز ، یک سال ......

 اینها قضا است یا قدر ؟ امتحان است یا قهر؟
 چه کنم وقتی از دست رفته میبینم آنچه را که داشتم یا بر باد رفته میبینم آنچه را بدان دلخوش بوده ام؟
خدایا آیا نماز قضا به وقت اذان و روزه ی واجب به ماه حرام به کارم می آیند؟

 آرام آرام باد شروع به وزیدن کرده است
                                          ابرها در آسمان پرسه میزنند
                                                                     ستاره ها محو میشوند
                                                                                           باز امشب برف خواهد بارید ....


جمعه یکم آذر 1387  توسط نمسیس  |

 

 

 

 

Sunshine
once again
dying in the sun
Eyes Wide Shut
New year has come
As you wish
birth
دری وری
snow
Wind Of Change

 

شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

نمسیس
هزارچهره

 

myself
کمدی الهی
Musical wishes
خراش های عشق
ferro
Miss September
دنياي رنگارنگ
dreamer
بارقه های شفق
لونه جغد نادون
بیتا
یک منحنی بسته
کلید
دری وری
دل نامه
از هر دری سخنی
devil
میعاد در لجن
Kidnapped
فریاد سکوت
hghglobvil

 

 

RSS 2.0